close
تبلیغات در اینترنت
خودش آمده بود که بمیرد
loading...

شعر زیبا

خودش آمده بود که بمیردنه سرانگشتانِ پیر من وُ نه دعای آب،هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود.هی تو تنفسِ بی،ترانه‌ی ناتمام،تکلمِ آخرین از…

خودش آمده بود که بمیرد

خودش آمده بود که بمیرد
نه سرانگشتانِ پیر من وُ نه دعای آب،
هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود.

هی تو تنفسِ بی،
ترانه‌ی ناتمام،
تکلمِ آخرین از خلاص!
میانِ این همه پنجره که باز است به روی باد
پس من چرا،
که پیاله‌ی آبم هنوز در دستِ گریه می‌لرزد؟

خودش آمده بود که پَر ... که پرنده
که پنجره باز بود وُ
دنیا ... دور.


از: سید علی صالحی

برچسب ها ترانه ی ناتمام ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟