close
تبلیغات در اینترنت
گفتم بمان نماند
loading...

شعر زیبا

پیاده آمده امبی چارپا و چراغبی آب و آینهبی نان و نوازشی حتیتنها کوله یی کهنه و کتابی کالدلی که سوختن شمع نمی داندکوله بارمپر از گریه های فروغ…

مهمان بی چراغ نمی خواهی؟

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل

از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی؟
س این تو و این پینه های پای پیاده ی
من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی؟


از: یغما گلرویی / مجموعه شعر: گفتم بمان! نماند...

تعداد صفحات : 2

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟